خرید بک لینک
آرجی پولی را در دستگاه می اندازد تا چیپس تحویل بگیرد. اما چیپس سر راه پایین آمدن گیر می کند و آرجی هرچه تلاش می کند نمی تواند آن را پایین بیاورد. ناگهان در شیشه ی دستگاه تصویر غار خرسی را می بیند که همیشه مقدار زیادی خوراکی دارد.خرس خواب است و آرجی با وسایلی که دارد و با استفاده از هوشش بدون اینکه خرس از خواب بیدار شود، تمام خوراکی هارا از پشت خرس به دم غار می رساند و می خواهد برود که چیپسی را در کنار خرس می بیند. بر می گردد که چیپس را بردارد که ناگهان خوراکی دیگری را زیر دست خرس می بیند. آن را هم بر می دارد و می خواهد در آن را باز کند که تقی صدا می دهد و خرس ب

برچسب: نویسنده: مهراد صادقی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 4:13

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت:چرا ای پادشاه!اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت: من الان به درون قصر می روم و می گویم یک لباس گرم برایت بیاورند. نگهبان خوشحال شد و از پادشاه تشکّر کرد.امّا پادشاه به محض اینکه وارد قصر شد، وعده اش را فراموش کرد.صبح روز بعد، جسد یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که روی دیوار کنارش با خطی ناخوانا نوشته شده بود: ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم!اما

برچسب: نویسنده: مهراد صادقی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 4:13

صفحه بندی